سیال.
مرگِ عشق و باور، فرو میکشد مرا به درون…
جایی که انوار رنگ میبازند…
و سکوت،
حکمفرماست.
صدای وزوزِ نتهای مبهم،
چون حبابهایی شناور،
در اطرافم جرقه میزنند؛
که هرکدام، زمزمهی رویایی پوسیدهاند.
نگاهم میلرزد از سرمای کشندهی این عمق،
و وزنی نامرئی، شانههایم را میفشارد.
کاش میشد…
به سطح بازگشت.
کاش میشد دوباره، طعم زندگی را چشید.
سلام رفیق چطوری؟ به سکوتاجباری خوش اومدی! ✔✔
از این که گذرت به صفحه خاطرات من افتاده واقعاً خوشحال شدم. ✔✔
غرق قصهها و تخیلاتم بودم که متوجه شدم تو اومدی، قدمت به روی چشم رفیق! ✔✔
اگه نویسندهای یا خواننده، خوشحال میشم بعد خوندن مطالب: یه برداشت کوچولو، نقد ویا حرفیحدیثی بود برام کامنت کنی. آدرست رو هم بذار حتماً با گل و شیرینی بهت سر میزنم! ✔✔
راستی اگه بعد خوندن مطالب بازم دوست داشتی بمونی، بهت پیشنهاد میکنم که سری به بخش «مطالعه آزاد» توی آیکون ذرهبین بزنی.✔✔
پیشاپیش از آشنایی باهات خوشحال شدم، موفق باشی. ✔✔